تعاریف اصیل زنانگی و مردانگی جهت آگاهانه زندگی کردن نقش ها

 

 

 

در متون و ادبیات زبان آمده است که اصرار و نیاز زن برای داشتن یک سرپناه و بودن در مرز و چارچوب موجب شکل گیری و ساخته شدن خانه ها و سپس تمدن ها و شهرها و … بوده است و سمبلیک نماد شهر، زن است. (town به معنای مرز و حفاظ و city و civilization هر دو از civis می آیند که از ریشه kei به معنای استراحت کردن و دراز کشیدن و ساکن شدن است.) و مرد برای نگهداری کردن و حفظ زن است که خانه را برایش ساخته است تا درون آن احساس آرامش و آسایش و امنیت را داشته باشد و فراغ بال روزگار بگذراند و دغدغه اش زیبایی و زیبا بودن و زیباتر کردن و پرورش و به بار نشاندن و بارور کردن حاصل و محصول تلاش ها و نتایج کار مرد باشد، همانکه بیش از همه با روحیه، طبع و فیزیک لطیف و ظریف وی سازگار است.

 

 

 

 

درغیر اینصورت مرد هرجایی را در زیر سقف آسمان، خانه خود می داند و بی دغدغه در هر فضای باز و بی حفاظی، به دلیل بالا بودن انرژی جنگجو و فرمانروای سازنده وجود مرد(منظور مردِ مرد است نه مردِ زن)، امنیت و آزادی دارد و به راحتی در هر جا، شرایط و مکان و زمانی، فضای مورد نظر خود را با چارچوب گذاری ها و مرزگذاری های به جا و به موقع ایجاد کرده و آسوده خاطر بر روی زمین با آغوشی باز و رها حتی به خواب خواهد رفت انگار که درون یک خانه امن با در و دیوارهایی محکم و قابل اعتماد خوابیده است(در مقایسه با نقطه نظر زن و بی امنی که یک زن در فضایی بی در و پیکر احساس خواهد کرد).

 

 

 


آنچه از داستان ها و پیش زمینه ذهنی مان برمی آید آن است که در گذشته زن به امور خانه و فرزندان رسیدگی می کرد و مرد در پی شکار و بعدها نیز برای کار و یا جنگ روانه و عازم می شده است. مرد پس از پشت سر گذاشتن پروسه پر کشمکش صید، پس از زدن هدف و یا پس از گذراندن یک روز پر مشغله کاری و تهیه مایحتاج خانه به منزل خود برمی گشت و شکار و ماحصل کار خود را به زن و خانه و خانواده خود تقدیم می کرد و آنچه که هر روز او را به خانه بر می گرداند علیرغم عدم تمایل مرد برای ماندن در فضاهای بسته، و خفگی حاصل از بسته بودن فضا(به دلیل وجود حد و مرز و اندازه در ذات مرد برعکس ذات زن که بی انتهاست و تا بی نهایت میل می کند و مرز و حدی ندارد) مسلماً تصویر اولیه ذهنی است که از انسان های اولیه در ذهن او مانده است.


 

 

 


همان لحظه قدم گذاشتن و ورود به خانه که یادآور رویای شیرین بازگشت به بهشت می باشد (اشاره به داستان آمدن آدم و حوا از بهشت به زمین جهت آگاه شدن و گذراندن سیر تکامل) که غایت آتی آدمی است و اوست که هر روز نمادین با برگشت به زمین و درگیر شدن در دغدغه ها و هرج و مرج های موجود در آن، تلاش می کند تا با یافتن و کشف کردن راهی برای همسو کردن و به نتیجه رساندن آنها، روز خود را سپری کرده و مایحتاج خانه خود را فراهم نماید تا توشه ای (کنایه از درس تجربه) برای ورود به بهشت (در سفر قهرمانی پس از گذراندن سفر دوباره به بهشت و آغوش امن الهی و آرامش برمی گردیم) همان جایی که جای جای و لحظه لحظه آن، پر و لبریز از عشقی بی انتها و شیرین و گواراست که همچو معجون شیروعسل همان نهری که به جاری بودن آن در بهشت اشاره شده است، در جان خسته و از جنگ برگشته آدمی جان می گیرد و جاری می گردد و تک تک سلول های بدن را در خود می شوید و پاک و زلال و آسمانی می نماید و در عشق می جوشد و می سوزد و جانی دوباره می گیرد و هر روز دوباره از نو متولد می شود و حی و زنده می گردد.

 

 


همچو تنیدن پیله به دور کرم ابریشم (برگشت مرد به فضای بسته خانه) و لحظه پرواز و بیرون آمدن از پیله(بیدار شدن و روانه شدن به سمت جنگل، بازار و یا کارزار جهت گذراندن تجربه ای دیگر) و این دگردیسی و تحولی دوباره و دوباره است و این بی انتهایی را زن موجب می شود تا رسیدن به کمال ممکن شود.

 

 

 


بهشت برای مرد خستۀ از کارزار برگشته در هنگام ورود به منزل، بوی آبگوشت پرملاط و لذیذ و خوش عطری است که زنش برایش مهیا و آماده کرده است و بر روی اجاق قل قل می کند که با عشق و کیمیاگری اش از لاشه لخت و خونی و بدبوی شکار و یا مواد اولیه بی مزه و بی ربطی که مرد برای خانه آورده است، مرهم و معجونی را برای مردش ایجاد می کند که عطش اش را سیراب کرده و با جویدن و خوردن و بلعیدن هر لقمه آن، عشق و لذت در تک تک اعضاء و سلول های بدنش حل و جذب و هضم شده و او را لبریز از شعف کرده و به آرامش می رساند و مرد از این همه زیبایی و سحر درعجب است که این ظرافت و لطافت و شیرینی و ملاحت در وجود زنش چگونه از آن مواد به ناگه ملغمه ای سحرآمیز و خوشمزه و خوش خوراک با بو و مزه ای رویایی ایجاد کرده است که عشق و زندگی را در او می دَمد و خستگی روز را از بدنش پاک کرده و همچو حمام شیر به همراه ماساژی دلپذیر در آلاچیق درختان بید در بستری از گلهای نسترن که بدن اش را با کاسه آب حاوی گلهای یاس و گلبرگ های رز می شویند، شسته و تازه و زنده می گرداند. و این موجود زیبا و پذیرا و پر از عشق است که در آن قفس برایش بهشت را تداعی می کند و بی مرزی و بی انتهایی همسرش است که مرد را از خفگی و خشکی نجات می دهد و وسوسه موهای پریشان و آشفته که از بی مرزی خبر می دهد و حظ بصری از زیبایی و ظرافت زن و انحنای رخوت برانگیز بدنش، ذات جستجوگر و جوینده و کاشف مرد را ارضا کرده و آرام آرام به کشف بینهایت با توجه به تعامل دوطرفه زوجین نائل می آید،

 

 

 

 


 

 


همانگونه که زن نیز از این پس با تکیه بر همسر خود که نمادین برایش مرزها و چارچوب هایی را جهت حفظ و حراست از وی فراهم کرده و بدین صورت در هدفگذاری ها او را یاری می دهد و بدین ترتیب خطوط مسیر و راه کمالش را می چیند و مسیرش را می سازد و هموار می کند  تا زن از آن بگذرد، و در این تعامل پابه پای هم طی طریق می نمایند و طی سالیان و قرون متمادی با هم زندگی کردن دو جنس زن و مرد، و طی روند تولید فرزند و تولد یک از دو، با هم کامل شده و بر شرایط و نظرات و حال و احوال هم آگاه و واقف می گردند و به عبارتی با هم یکی می شوند.

 


 


آنچه که حقیقتاً وجود دارد آن است که مرد در شکار یاد می گیرد و زن در همراهی و مجاورت مرد اش در آمیختن و کمیاگری و پرورش و باروری تجربه های حاصله از شرایط همسرش، می آموزد و با این پذیرش آگاهی به خانه شان راه پیدا می کند و عشق که تنها داروی وصل کردن و وصل شدن می باشد جریان پیدا می کند و زن را به مرد و مرد را به زن وصل می کند تا گردش آگاهی بین آنها صورت گیرد و واقع و برقرار شود. و نهایتاً همین عشق است که زن را پخته و بالغ و کامل می گرداند و همزمان متعهد بودن و مسئولیت پذیری مرد است که به او قدرت می بخشد و وی را به خانه و خانواده اش متصل نگه می دارد تا این چرخش و تعامل بین شان تکمیل شده و آدمی کامل شده و متعالی و آگاه گردد و این تصویر نمادین، حاصل از تمایل و کشش فطری آدمی برای رسیدن به خدا و یکی شدن می باشد. که اکثر آن ها یکی است و تنها در جزئیات متفاوت می باشد.

 

 

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٢